تبليغاتX
بيا بنشين كنارم و به صداي تپيدن قلبم گوش بده … بيا بنشين كنارم و صداي ناله هاي دلم را بشنو … ببين كه چگونه مي گريد …بنشين كنارم و قطره هاي اشكم را ببين كه همانند سيل جاري مي شوند … اگر مي توانستي بداني درونم چه غوغايي ست هرگز … هرگز ملامتم نمي كردي … اگر مي دانستي كه چه ها ديده ام … چه ها شنيده ام …. و چه ها گذرانده ام هرگز ملامتم نمي كردي … اي كاش مي ديدي چشمان افسرده ام را كه درخفا مي گريند … اي كاش مي ديدي دستان كوچكم را كه بهر دعا هرشب روبه سوي آسمان درازند … اي كاش مي ديدي نازكي دلم را كه با پژمردن گلي مي ميرد … و با شكفتن غنچه اي دوباره جان مي گيرد … و حال با شكستن دل تو فنا ميشود … اي كاش احساسم را لمس مي كردي… و آنوقت است كه تو ديگر من خواهي شد … و هرگز مرا سرزنش نخواهي كرد … گرچه … هرگز در زبان سرزنشم نكردي … اما نگفته مي دانم كه دلخوري … زبان نگشوده مي دانم ناراحتي … ولي چه كنم كه من … اين بودم ... اين هستم … و اين خواهم بود ….

دلتنگی های من

« »

پنجشنبه یکم آذر 1386

من و حامد به هم رسیدیم....

 

 

سلام به همه مهربونا . معذرت ميخوام كه خيلي وقته نيومدم به خونه هاي مهربونتون . در اولين فرصت به همتون سر ميزنم و تو پست بعدي حتما در مورد كامنتاي قشنگتون صحبت ميكنيم . اما امروز اومدم كه يه كمي خصوصي با اوس كريم حرف بزنم . بعد از مدتها وقتی که تيكه هاي شكسته دلم  رو مث يه پازل كنار هم قرار ميدادم و دوباره از اول مي ساختمش ( كه همه ش به خاطر محبت شماست )...اوس کریم بالاخره یه نظری به ما انداخت...درست   وقتي از همه چی نا امید شده بودم و احساس می کردم دیگه یکی از  تیکه پازلم و برای همیشه از دست دادم ...اوس کریم خودس همه چی و درست کرد ....جوری که واقعآ الان هنوزم باورم نمی شه که منو حامد بلاخره به هم رسیدیم.... 

شنبه ۲۶/آبان/۸۶ از دانشگاه داشتم بر می گشتم ....حالا بماند قبلش داشتم با حامد صحبت می کردم و بهش می گفتم که بیاد ببینمش و قبول نکرد...(آخه پسر من یکم ترسو می ترسید وقتی بیرونیم از فامیل کسی ما رو ببینه دیکه همون چند درصد احتمالی که داشت ما به هم برسیم هم از بین بره)ساعت حدود ۵:۳۰ بود  که مامانم بهم زنگ زدش و گفت عمه شکوفه  تو رو برای حامد خواستگاری کرد و همه قبول کردن ....منم دربست گرفتم که سریع برسم خونه....برام جالب بود که چرا حامد بهم حرفی نزده....به گوشیشم که زنگ می زدم جواب نمی داد....وقتی رسیدم خونه قلبم داشت از سینم می زد بیرون...مامان همه چی و برام تعریف کرد....وقتی که به حامد زنگ زدم و براش تعریف کردم موضوع و باور نمی کرد....فکر می کرد دارم ازیتش می کنم...آخه اونم خبر نداشت...ساعت ۷ بود که مامانم گفت حاجی  کارم داره....رفتم پیشش و برام در مورد حامد و زندگی و گذشته و خیلی چیزای دیگه صحبت کرد و موافقت خودش و اعلام کرد....شب منو حامد رفتیم تو اتاق و با هم برای آخرین بار در مورد همه چیزاس که تو زندگیمون مهم بود به طور قطعی صحبت کردیم ....و  همه از این موضوع خوشحال بودن...چیزی که منو حامد هیچ وقت فکرش و نمی کردیم اتفاق بیفته  بلاخره افتاد....و قرار شد چهارشنبه ۳۰/آبان/۸۶ بزرگ ترا بیان وصحبت کنن...دیشب همه خونه ی ما جمع شدن ...و من و حامد جلوی همه نامزد هم شناخته شدیم و قرار شدش برای عید غدیر جشن نامزدی بگیریم....

باورم نمی شد . باورم نمی شد که دوباره جزیی از وجودم شوی... احساس می کنم کسی قلبمو از جا کنده . دلم دیگه آروم بشو نیشت . بی قرارم . دیگه لازم نیست شبها با عکسات و خاطرات بچگیمون گریه کنم  . برام  خيلی سخت بود .اما خوشحالم که این سختی ها تموم شدن . .خوشحالم که از حالا به بعد شریک حظه های همیم .از حالا دیگه بهترين ها مال هر دوی ماست .دوستت دارم عزیزم.

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html