تبليغاتX
بيا بنشين كنارم و به صداي تپيدن قلبم گوش بده … بيا بنشين كنارم و صداي ناله هاي دلم را بشنو … ببين كه چگونه مي گريد …بنشين كنارم و قطره هاي اشكم را ببين كه همانند سيل جاري مي شوند … اگر مي توانستي بداني درونم چه غوغايي ست هرگز … هرگز ملامتم نمي كردي … اگر مي دانستي كه چه ها ديده ام … چه ها شنيده ام …. و چه ها گذرانده ام هرگز ملامتم نمي كردي … اي كاش مي ديدي چشمان افسرده ام را كه درخفا مي گريند … اي كاش مي ديدي دستان كوچكم را كه بهر دعا هرشب روبه سوي آسمان درازند … اي كاش مي ديدي نازكي دلم را كه با پژمردن گلي مي ميرد … و با شكفتن غنچه اي دوباره جان مي گيرد … و حال با شكستن دل تو فنا ميشود … اي كاش احساسم را لمس مي كردي… و آنوقت است كه تو ديگر من خواهي شد … و هرگز مرا سرزنش نخواهي كرد … گرچه … هرگز در زبان سرزنشم نكردي … اما نگفته مي دانم كه دلخوري … زبان نگشوده مي دانم ناراحتي … ولي چه كنم كه من … اين بودم ... اين هستم … و اين خواهم بود ….

دلتنگی های من

« »

جمعه بیستم مهر 1386

برگرد...کمی نوازشم کن

 

 

 

 

 

 

 

تنها روی ایوان_ سردی نشستم...آزادو رها!رهاتر از همیشه...حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم...حتی به به صندلی ِخالی ِ کنارم...جایی اومدم دورتر از اونچه که تصور کنی.مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت. نفس می کشم در هوایی پاک.نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.خالی از عطر فریبنده تو.حتی خالی از آلودگی ِ همیشگی ِ شهرِ تو.من اینجام،در آرامشی مطلق.آرامشی که حتی تصورش رو هم نمی کردی.دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو.امشب آسمون من تا آسمون تو میلیارد ها ستاره بیشتر داره و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...شب خاطره انگيزیه برای من...و حتما بلندترین شب سال !

فارغ ام،حتی از تپش های همیشگی این دل دیوونه تو سینه ام ...آرومم هم جنس نگاهت هم رنگ دستهات گاه سرخ و گاهی سبز...مهم نیست که شونه هات پوشالیه و آغوشت خیاله...دستات اینجاست! نگاهت.صدات خنده ات دیگه چی میخواهم؟هیچ!!دستات رو در دستام جا گذاشتی نگاهت رو تونگاهم وخیالت رو تو خیالم...ومن آرومم آرومتر از همیشه.گوش کن صدای تپشهای قلب منه صدای قدمهای گریه میاد به گمونم تو دوباره پنجره خیال منو گشودی...میگفت تو دیگه بر نمیگردی !تو رو به حرمت زمستون قسم بگو راست میگه؟!!!!

آره همش دوروغ بود...نه من دروغ گو نیستم من رفتنت را باور ندارم من امشب رو با آهی سنگین میگذرونم...من نمیتونم این همه علاقه و احساسو تو این نگاه تشنه ام مخفی کنم...این بی انصافی نیست؟!!!با دلی غمگین و دستایی لرزون دکمه های کیبورد را یکی یکی به یاد تو می زنم.

تو کجاییِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییی؟

....

 گناه من چیه تنها گناه من اینه که نفس میکشم چه گناه مکرری و اصرار بر این گناه کوچک بود که بزرگ شدم.واکنون نفسه که میان رفته و نیومده...میره و میاد تا باز شاید بزرگتر بشه گناه بودن من.نازنین...نگاه کن امشب بزرگ شدم آن هم بدون تو آنقدر ها هم سخت نبود(آنچه مرا نکشت پس قوی ترم خواهد کرد)...مي خوام از کنار همين پنجشنبه با تو حرف بزنم همين حالا همين حالايی که دارم از ياد مي رم و سکوت تنهای صدايیه که مي شنوم.نمیدونم چند سال از چند روز پیش گذشت فقط میدونم که نمردم... نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده.می دونی امشب انگار شهر هم نخوابيده.امشب شب یلداست شب عجیبی است مگه نه؟از امشب می خوام صدای سکوت رو بشنوم تا روزی که دوباره تنها و تنها صدای تو ميون نتهای مغزم بازی کنه .چقدر سردم شده چقدر راه نرفته برای من باقی مونده و چقدر اين نوای تار زيباست.طفلکی شمعها نمیدونی چطوری دارند میسوزند بهشون چی بگم  چطور بگم که رفتی...امشب باز چشمم ميسوزه ولی هيچ دستمالی نمی تونه چشمم رو نوازش بده.می خوام تنها در اين چند روز تمام دنيا رو به خاطر بيارم مي شنوی با تو هستم با تو که حتی از خودت خسته شدی!!!هنوز بغض ساده ای گلوم رو مي فشاره و هنوز راهی میون چشمای خیسم پیدا نکرده!!!راستی جاده های تنها یادته؟!!اون روز که اومدی بارونی بود و من مثل همیشه منتظر بارون که شاید بیایی اما تونازنین اهل_ زمستان بی دلیل وشاید طبق قانون وداع_سرنوشت... رفتی..و من قهر کردم با آسمون که اگه نباریده بود هرگز تورو نمیدیدم...بارون چشمم نمیذاره میگه نباید گفت از کسی که بی بهونه تنهات گذاشته... و من میبارم شاید بیایی...

(بودنش هزار درده....نبودنش یه درد....اون هزار تا درد به ابن یه درد می ارزه....خیلی ازیتم میکنه و خودش نمی فهمه....حرفام و مسخره می گیره و می هر چی تلاش می کنم که بهش خیلی چیزار و بفهمونم به نتیجه نمی رسم...من دارم داغون می شم و اون در خیال خودش به سر می بره...)

جمعه ششم مهر 1386

دلم خیلی گرفته....

 تمام قصه هاي عاشقانه با سلام اغاز ميشود و خيلي هايشان بي خداحافظي به آخر  ميرسند .
 ماجرا با هاي و هوي زياد آغاز شده و بي كلام بي كلام پايان مي پذيرند . تلخ است نه ؟ بدتر  از  آنچيزي كه بتوان تصور كرد .
 كسي كه صدايش پر بود از دوستت دارم ميرود و تو را در كوچه پسكوچه هاي سكوت و ياس   جا ميگذارد و حالا تو مانده اي و كوله باري از خاطرات فراموش نشدني و چاره اي جز تحمل  اين عذاب ممتد نداري !!!!!!!!!!!!!!!! چرا ؟
 چون عاشقي . چون عاشق شده اي و به همين جرم لاجرم بايد مجازات شوي . به قول   بزرگترها « عجب رسميه رسم زمونه ....................»

 

هيچكي  از رفتن  من  غصه  نخورد       هيچكي  با موندن  من  شاد نشد

وقتي رفتم  كسي  قلبش  نگرفت        بغض  هيچ  آدمي  فرياد نشد

وقتي  رفتم كسي  گريش  نگرفت        اشكشو  كسي  نريخت  پشت سرم

راستي  كه بي كسي  درد بديه           منم   انگار  هميشه  تو سفرم

وقتي  رفتم كسي  غصش  نگرفت        وقتي  رفتم  كسي  بدرقم  نكرد

دل من  مي خواس  تلافي   بكنه          پس  چش  هيچ كسي  عاشقم نكرد

وقتي رفتم ، نه كه بارون  نگرفت           هوا صاف  و خيليم  آفتابي بود

اگه شب  مي رفتم  و خورشيد نبود       آسمون  خوب مي دونم ، مهتابي بود

چشمي   با رفتن  من خيره نموند          به در و  به آسمونو  پنجره

مي دونم ،  خيليا  گفتن چيزي نيس       ماتم نداره ،  بذار بره

 وقتي  رفتم كسي  اشكش نيومد           نيومد  هيچ جا صداي  گريه اي

 توي اين دنياي  بد ،  هيچكي  نداشت     از سفر  رفتن من ،  گلايه اي

هيچ كسي  نگاش  برام  ابري نشد           زلزله ،   هيچ دلي  رو تكون  نداد

راس راسي  ،  واسه  كسي  مهم  نبود    نه  كه  فك كني  بود و نشون نداد

چهره ي  هيچ كسي  پژمرده نبود             گلا  اما  همه   پژمرده  بودن

كي مي رم  كجا  مي رم ،  ميام يا نه       كسي  لااقل  اينو  سوال نكرد

انگاري  مي خوام  برم  خريد كنم          هيچ كسي  چيزي  نگفت ،  حلال  نكرد

دم  رفتن  كسي  حرفي نمي زد         همه  ساكت  بودن و بي سر و صدا

شعرمو بايد  يه جور  عوض كنم        يا بذارمش  همينجور  بمونه

ته  قلبم  مي خوام  اين  حقيقتو       هر كسي دوس داره  شعرو ،  بخونه

دم  رفتن  كسي  گفت سفر  به خير      كه واسم  غريب  و ناشناخته  بود

اما اون  وقتي رسيد  كه قلب من         همه ي آرزوهاشو  باخته بود

بهتره  اهالي  رويامونو        بدون  توقعي ،  جواب كنيم

نبايد حتي رو بهترين كسا           توي بدترين جاها ،  حساب كنيم

(امشب خونه عمه  افطاری دعوت بودیم...حالم خیلی گرفته شدش)

سه شنبه سوم مهر 1386

من عادت ميکنم با درد تازه....این درد ها شايد از من؛من بسازه...

 

ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!.. ای یاد گار روزهای خوب وشیرین !..
مژگان ما چون برگ کاج زیر باران ..از اشگ ها گوهر نشان است ..
در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش.. اشکی نهان است ..
ای همزبان ، ای وصله تن !.. ما امدیم از دشتها  از آسمانها  ..
از اوج دریا ها پریدیم ..تا عاقبت اینجا رسیدیم..
با من بمان شاید پس از این یکدیگر را...هرگزندیديم ....
من دانم و تو.. رنجی که در راه محبت ها کشیدیم ..
تو دانی و من !..عمری که در صحرای محنت ها دویدیم ..
ای جان بیا با هم بگرییم..شاید که دیگراز باغ های مهربانی گل نچیدیم..  
این انجماد بغض را در سینه بشکن..  از شرم بگذر..
سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران .. چشمان غمگینت چون ابر بهاران..
بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران ..آری بیا با هم بگرییم..
ای همسخن ، ای همنفس ، ای دوست ،ای یار!..
این لحظه تلخ وداع است .. در چشم ما فریاد غمگین جداییست..
فردا میان ما حصار وکوه ودریا ست.. ماخستگانیم .. باید کنار هم بمانیم..
با هم بگریییم.. باهم بمیریم ..
آوخ ؛ عجب دردیست یاران را ندیدن ..رنج گرانیست  بار فراغ نازنینان راکشیدن..
اما چه باید کرد ای یار؟ باید زجان بگذشتن وبر جان رسیدن ..
میلرزم از ترس.. ترسم که دیدار اخر باشد ای دوست !..
ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!.. ای یادگار روزهای خوب و شیرین !..
هنگام بدرود.. وقتی چو مرغان از کنار هم پریدیم ..وقتی بسوی آشیان ها پر کشیدیم ..
دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم ..شاید که زیر آسمان دیگر نماندیم .. شاید که مردیم ... شاید که دیگر با هم گل الفت نچیدیم ...
باید به کام دل بگرییم .. شاید پس از این یکدگر را.. هرگز ندیديم...

 

 

 

 

از بابت تاخير طولانيم معذرت ميخوام . اما بخدا وقتي يادم مياد كه چه کسايي رو غمگين ميكنم با نوشته هام ، بخودم ميگم چي بنويسم که دیگه کسی و ناراحت نکنم ؟ ...ميدونين من عادت داشتم حرفامو تو دلم نگه ميداشتم اما یه مدتی بود به همه دوستانم هر چی که تو قلبم بود و می گفتم....اما حالا باز اون عادت گذشته برگشته... دیگه حرفامو بازم مثل گذشته به هیچ کس نمیگم....آره بازم مثل گذشته به لاک تنهاییم برگشتم  . وقتي احساس تنهايي ميكنيم دلم ميخواد فرياد بزنم . دلم ميخواد صدام و  همه اصرافيانم بشنون . اما وقتي سرم و بلند ميكنم ميبينم كه هيچكس نيست . پس بازم ترجيح ميدم بغضم و قورت بدم و به لبخندی بسنده کنم تا باز زندگيم بچرخه .

واي كه چقدر دلم يه فرياد بلند ميخواد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

این شعر تقدیم می کنم به دوستای خوبم....

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست                      عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا                             عشق يعني كوشش بي ادعا

عشق يعني مهر بي اما ، اگر                                عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست                             عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او                           حرفهاي دل بدون گفتگو
در خزاني برگريز و زرد و سخت                             عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن                                  
بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده                                    عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني
مهرباني در عمل                                   خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني                               عشق زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده                                عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام                                  عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني از بديها اجتناب                                     بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر                                 عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ، ناتوان عشق باش                                   پهلوانا ، پهلوان عشق باش
اي دلاور ، دل به دست آورده باش                             در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر                             واگذاري آب را بر تشنه تر
گاه بر بي احترامي ، احترام                                  
  بخشش و مردي به جاي انتقام

عشق را ديدي خودت را خاك كن                             سينه ات را در حضورش چاك كن

عشق آمد خويش را گم كن عزيز                             قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني                                 دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني                               عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس                           در مقام بخشش از آيين مپرس
در تنور عاشقي سردي مكن                                   در مقام عشق
نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش                                در مسير عاشقي افسانه باش
عشق يعني ظاهر باطن نما                                    باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي                              عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي                                  تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين                                    آسماني كردن روي زمين
هركجا عشق آيد و ساكن شود                              هرچه
ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست                         رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان                                 سر عشق است و سرود عاشقان

و در آخر برای تو ای دوست خوب....

گفتنيهامو شنيدي من ديگه حرفي ندارم
تو رو با يه حس تازه با خودت تنها ميذارم
گاهي وقتا توي خلوت ميشه عشقو زير و رو كرد
ميشه بي ترس شنيدن با يه اينه گفتگو كرد
پشت يه سوال مشكل گاهي يه جواب ساده س
خيلي وقتا اين سواره كه تو حسرت پياده س
بن موندن و نموندن گرچه يك ثانيه راهه
بين رفتن و نرفتن گاهي صد سال سياهه
توي ترديد نگاهت پر خواباي نديده س
تو يقين ارزوهات لحظه هاي نرسيده س
وقتي كه ميون راهي نگو اخرش همينه
هميشه تو پيچ جاده اتفاقي در  كمينه
گفتنيهامو شنيدي من ديگه حرفي ندارم
تو رو با يه حس تازه با خودت تنها ميذارم

 

اینم یه داستان قدیمی که احتمالآ خیای از دوستان خوندن اما من هنوز که هنوزه بعد از چهار سال که از این داستام می گذره وقتی می خونمش گریم می گیره....

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!  مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!  زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي
ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.  زن جوان:  دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان:  مرا محکم بگير . زن جوان: خوب،  حالا مي شه  يواشتر بروني؟  مرد جوان:  باشه ،  به شرط اين که
 کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم،  اذيتم مي کنه.  روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
 مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين  که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت
خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
من که خوندم لذت بردم اميد وارم خوشتون اومده  باشه

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html