برگرد...کمی نوازشم کن

تنها روی ایوان_ سردی نشستم...آزادو رها!رهاتر از همیشه...حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم...حتی به به صندلی ِخالی ِ کنارم...جایی اومدم دورتر از اونچه که تصور کنی.مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت. نفس می کشم در هوایی پاک.نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.خالی از عطر فریبنده تو.حتی خالی از آلودگی ِ همیشگی ِ شهرِ تو.من اینجام،در آرامشی مطلق.آرامشی که حتی تصورش رو هم نمی کردی.دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو.امشب آسمون من تا آسمون تو میلیارد ها ستاره بیشتر داره و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...شب خاطره انگيزیه برای من...و حتما بلندترین شب سال !
فارغ ام،حتی از تپش های همیشگی این دل دیوونه تو سینه ام ...آرومم هم جنس نگاهت هم رنگ دستهات گاه سرخ و گاهی سبز...مهم نیست که شونه هات پوشالیه و آغوشت خیاله...دستات اینجاست! نگاهت.صدات خنده ات دیگه چی میخواهم؟هیچ!!دستات رو در دستام جا گذاشتی نگاهت رو تونگاهم وخیالت رو تو خیالم...ومن آرومم آرومتر از همیشه.گوش کن صدای تپشهای قلب منه صدای قدمهای گریه میاد به گمونم تو دوباره پنجره خیال منو گشودی...میگفت تو دیگه بر نمیگردی !تو رو به حرمت زمستون قسم بگو راست میگه؟!!!!
آره همش دوروغ بود...نه من دروغ گو نیستم من رفتنت را باور ندارم من امشب رو با آهی سنگین میگذرونم...من نمیتونم این همه علاقه و احساسو تو این نگاه تشنه ام مخفی کنم...این بی انصافی نیست؟!!!با دلی غمگین و دستایی لرزون دکمه های کیبورد را یکی یکی به یاد تو می زنم.
تو کجاییِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییی؟
....
گناه من چیه تنها گناه من اینه که نفس میکشم چه گناه مکرری و اصرار بر این گناه کوچک بود که بزرگ شدم.واکنون نفسه که میان رفته و نیومده...میره و میاد تا باز شاید بزرگتر بشه گناه بودن من.نازنین...نگاه کن امشب بزرگ شدم آن هم بدون تو آنقدر ها هم سخت نبود(آنچه مرا نکشت پس قوی ترم خواهد کرد)...مي خوام از کنار همين پنجشنبه با تو حرف بزنم همين حالا همين حالايی که دارم از ياد مي رم و سکوت تنهای صدايیه که مي شنوم.نمیدونم چند سال از چند روز پیش گذشت فقط میدونم که نمردم... نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده.می دونی امشب انگار شهر هم نخوابيده.امشب شب یلداست شب عجیبی است مگه نه؟از امشب می خوام صدای سکوت رو بشنوم تا روزی که دوباره تنها و تنها صدای تو ميون نتهای مغزم بازی کنه .چقدر سردم شده چقدر راه نرفته برای من باقی مونده و چقدر اين نوای تار زيباست.طفلکی شمعها نمیدونی چطوری دارند میسوزند بهشون چی بگم چطور بگم که رفتی...امشب باز چشمم ميسوزه ولی هيچ دستمالی نمی تونه چشمم رو نوازش بده.می خوام تنها در اين چند روز تمام دنيا رو به خاطر بيارم مي شنوی با تو هستم با تو که حتی از خودت خسته شدی!!!هنوز بغض ساده ای گلوم رو مي فشاره و هنوز راهی میون چشمای خیسم پیدا نکرده!!!راستی جاده های تنها یادته؟!!اون روز که اومدی بارونی بود و من مثل همیشه منتظر بارون که شاید بیایی اما تونازنین اهل_ زمستان بی دلیل وشاید طبق قانون وداع_سرنوشت... رفتی..و من قهر کردم با آسمون که اگه نباریده بود هرگز تورو نمیدیدم...بارون چشمم نمیذاره میگه نباید گفت از کسی که بی بهونه تنهات گذاشته... و من میبارم شاید بیایی...
(بودنش هزار درده....نبودنش یه درد....اون هزار تا درد به ابن یه درد می ارزه....خیلی ازیتم میکنه و خودش نمی فهمه....حرفام و مسخره می گیره و می هر چی تلاش می کنم که بهش خیلی چیزار و بفهمونم به نتیجه نمی رسم...من دارم داغون می شم و اون در خیال خودش به سر می بره...)