تبليغاتX
بيا بنشين كنارم و به صداي تپيدن قلبم گوش بده … بيا بنشين كنارم و صداي ناله هاي دلم را بشنو … ببين كه چگونه مي گريد …بنشين كنارم و قطره هاي اشكم را ببين كه همانند سيل جاري مي شوند … اگر مي توانستي بداني درونم چه غوغايي ست هرگز … هرگز ملامتم نمي كردي … اگر مي دانستي كه چه ها ديده ام … چه ها شنيده ام …. و چه ها گذرانده ام هرگز ملامتم نمي كردي … اي كاش مي ديدي چشمان افسرده ام را كه درخفا مي گريند … اي كاش مي ديدي دستان كوچكم را كه بهر دعا هرشب روبه سوي آسمان درازند … اي كاش مي ديدي نازكي دلم را كه با پژمردن گلي مي ميرد … و با شكفتن غنچه اي دوباره جان مي گيرد … و حال با شكستن دل تو فنا ميشود … اي كاش احساسم را لمس مي كردي… و آنوقت است كه تو ديگر من خواهي شد … و هرگز مرا سرزنش نخواهي كرد … گرچه … هرگز در زبان سرزنشم نكردي … اما نگفته مي دانم كه دلخوري … زبان نگشوده مي دانم ناراحتي … ولي چه كنم كه من … اين بودم ... اين هستم … و اين خواهم بود ….

دلتنگی های من

« »

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

بازم دلتنگی...و یه نامه بی جواب دیگه....

 

شب خورشید خانوم رفته،هوا تاریکه تاریکه...خودت دوری صدات اما چقدر شفاف و نزدیکه

 یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می آیی می روند و  هر وقت می روی دوباره بر می گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند  تا بمانند...

          نمی دونم چرا ؟! !...

 هر گذری برای گذشتن است و ما هم گذشتیم و تنها دلتنگی های خود را به یادگار خواهیم گذاشت
 به خدا خواهیم سپرد دیگران را و خودمان را به تنهایی بدرقه خواهیم کرد تا ............. من موندم و يه عالمه حرف ناتمام  ....حالا من موندم و يه عالمه واژه تكراري كه نمي دونم از كدوم دريچه ذهنم اونا رو فراري بدم .....دلم مي خواد يه قدم از خودم فاصله بگيرم تنها يه قدم .....شايد اينبار خودمو راحت بتونم باور كنم ...دلم نمي خواد خيلي عاشقونه يا با واژهاي قلمبه
سلمبه حرف بزنم اما نمي تونم خيلي هم راحت حرف بزنم ...... اما سعي مي كنم ........................................................................
« فاصله بين من و تو تنها يه حرف ساده است »انگار همين ديروز بود كه يه خط فاصله به وسعت يه دنيا زندگي بين من و تو كشيده شد ...هيچ وقت نخواستي بدوني و من هم هيچ وقت نخواستم  بگم .......هميشه سنگ صبور  بودم اما امروز از اون سنگ بزرگ فقط يه كمي خرده سنگ مونده كه اون هم داره زير پاهات له مي شه ...هيچ وقت نخواستي باور كني و من هم هيچ وقت نخواستم قبول كنم ....وقتي به دور و برم نگاه مي كنم مي بينم خودم موندم و خودم و يه مشت افكار پراكنده و درهم و يه عالمه حرف نا تمام و يه .........هيچ وقت نخواستي به ياد بياري و
من هيچ وقت نخواستم فراموش كنم ..........
ميدونم كه اينبار كار سختي پيش رو دارم .. چون نمي تونم حرفهاي گذشته رو از ياد ببرم  .............فقط اينو دوست دارم بدوني كه فاصله بين
من و تو تنها يه حرف سادست......


  •  
    توی بازیه زمونه تو منو قمار کردی
  •  پس منو به درد عشقت واسه چی دچار کردی؟
    تو منو فروختی اما من تورو باز میپرستم        
  •  نو منو شکستی اما من هنوز عاشقت هستم
    تو که رفتی غصه خوردم ثانیه هارو شمردم   
  •   با نبودنت شکستم روزی صد مرتبه مردم
    چی میشه که دل بشه حکم قمار منو تو      
  •   حکم عاشقی بشه آیینه دار منو تو
    میدونم من که دوباره باتو بودن یه قماره         
  •  یه قمار عاشقونس که برنده ای نداره

راستی کامنت خواستين بذارين يادتون باشه که امکان داره حامد بیاد و بخونه . دلشو نشکونين يه موقع . آفرين . واسه منم دعا کنين می دونم تو این ماه و با دلای پاکتون اگه برام دعا کنید اگه خدا بخواد دعا هاتون می گیره !!!! و از چشما و دلای پاکی که اومدن اينجا و غمگين شدند عذر ميخوام منو حلال کنين تقصير خودتونه که با مهربونياتون سنگ صبورم شدين . راستی الان شنيدم که دو تا از دوستای خوبم هم به هم رسيدن حامد.... فقط واسه ما جا نبود ؟ چرا این کارو کردی باهام؟؟؟چرا دیگه اون حامد منطقی من نیستی؟؟؟چرا انقدر عوض شدی؟؟؟اینا جواب عشقی که بهت داشتم و دارم به خدا نیست......

 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

دوباره برگرد

  

۰امشب پنجره اتاقم را باز مي كنم و به ياد تو پرنده كوچكم را رها مي كنم . غنچه هاي سپيد مريم را مي بوسم و مي بويم . امشب به ستاره ها بيشتر نگاه مي كنم . شايد پيغامي از تو بياورند . امشب همه ستاره ها و پرنده ها و همه آنها كه دوستشان داري را در اتاقم پناه داده ام .

 

 از وقتي كه تو رفتي كوچه پسكوچه هاي شهر نيز بوي تو را دارد . ياد و خاطرات ترا و سكوت نبودنت را و   بدون تو خش خش برگهاي پاييزي چه خوب به گوش مي رسد . از وقتي كه تو رفتي من مانده ام به يك جاي  خالي ، با كوله باري از حرفهاي نگفته و اشكهاي شبانه ولي بي تو اشك هم ديگر معنا ندارد . از وقتي كه تو رفتي در شهر مهر و وفا را حراج كرده اند . دوره گردان عشق را به به بهاي ناچيزي مي فروشند و همه  قلبها بنگاه معاملاتي شده است . آري از وقتي تو رفتي مرگ را چه خوب مي فهمم . مردم را و دنيا را . آيا   بالاتر از سياهي رنگي هست.

..تو به جون عزیز ت خوا ستهات و تغییر بده و مثل همشه شو و برگرد...

  

شنبه هفدهم شهریور 1386

عشق و ارتفاع...


اين غزل براي توست اي كه مثل باراني                                           ميروي ز اغوشم پيش من نمي ماني                                                          بعد رفتنت اين دل ، دل نشد براي من                                                يادگاريت اما اين دو چشم باراني
دلخوشم به ديدارت ، لحظه اي شده حتي                                          گفته بودي ام روزي ، خون به دل تو مي ماني
سهم من زديدارت هر زمان همين بوده ست                                        خنده هاي مصنوعي ، گريه هاي پنهاني
قسمت تو از ديا هرچه عشق و خوبي بود                                           سهم من ولي يك زخم ، ان چنان كه ميداني
من شبيه يك كولي ، دوره گرد قلب تو                                                قلب من ولي قصريست تو هميشه مهماني

اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی ! اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند ! اگر براستی خواستن توانستن بود ، محال نبود وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند ! اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد ! تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم ! اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم ! اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم،همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد ! اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم ! شايد اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم اگر عشق نبود ! اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند ! اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن من را آنگاه نميدانم براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

اگه قلبمو شکستی به فدایِ یک نگاهِت                                         این منم چون گُل پَرپَرکه که نشستم سَرِ راهِت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم                                         اگه من نَمُردَم از عشق تو بدون که رو سیاهم
اگه عاشقی یه دَردِ، کی این دَردو ندیده                                          تو بگو کُدوم عاشق ، رنج دوری نکِشیده
اگه عاشقی گناهِ، ما همه غرقِ گناهیم                                         میونِ این همه آدم، یه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جُرمِ عشقِت ، پرِ پروازمُ بستند                                        تو ندیدی مَنِ مغرورو  چه بی صدا شکستند
چه بگم وقتی که عاشق ، زخمیِ تیغِ هلاکه                                   همه بال و پر زدنهاش رقصِ مرگی رویِ خاکِ

کوچه به کوچه دنبال چشمانت هستم می دانی ؟ هر وقت برف می بارد من سفر میکنم . سفری به درون آن نگاه معصومت . سفری به دنیای پاک سادگیت . سفری به یادهای فراموش نشده . سفری به ان دور دست های غریب . ای مسافر گمشده شهر ، من ترا هر روز در غروب خیالم می بینم . با همان نگاه های خسته و پر نفوذ !!!! من تو را همیشه اینگونه میبینم ! همیشه نگاهت بوی خاک باران خورده را میداد . تو رفتی! ارام و بی نشان !!!! سراغت را از شقایق های وحشی گرفتم ، گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم . به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام ان را ندیده ای ؟ کلامش بارش سکوت بود . حال من مانده ام با کوله باری از یادها و تنهایی ها و غروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست برگرد ای غریبه من وقت ديدار که می رسيد ، زمان و مکان همه عشق می شد . روزها و ماه ها سال می شدند اما در چشمان تو هرگز رنگ تکرار و سردی نمی ديدم . گويی هر روز عاشقتر از ديروز می شدی . آموزگار محبت و دلدادگی! تو چگونه دوست داشتن را به من آموختی . وقت ديدار که می رسيد بی قراری و انتظار چه دنيايی را می ساخت ...  وقت ديدار که می رسيد ، برای ديدنم دنيا را به فراموشی می سپردی . وقت ديدار که می رسيد ، زمزمه های عاشقانه ات که از ابتدا تا هميشه دوستت دارم را تکرار می کرد ، مرا سيراب از مهر بی پايانت می کرد و عشقی که هميشه گرم و صميمی از دل تو بر می خواست ، خوشبختی را برايم معنا می کرد . وقت ديدار که می رسيد ، خودم را در وجود تو پيدا می کردم چون که تو عاشقترين پرستوی بهار بودی . وقت ديدار که می رسيد زمان و مکان همه عشق می شد .

 پرستوی من

، پروازت را چگونه باور کنم

 وقتی

پيمان من و تو

با هم پر کشيدن بود ؟

گفتنيهامو شنيدي من ديگه حرفي ندارم
تو رو با يه حس تازه با خودت تنها ميذارم
گاهي وقتا توي خلوت ميشه عشقو زير و رو كرد
ميشه بي ترس شنيدن با يه اينه گفتگو كرد
پشت يه سوال مشكل گاهي يه جواب ساده س
خيلي وقتا اين سواره كه تو حسرت پياده س
بن موندن و نموندن گرچه يك ثانيه راهه
بين رفتن و نرفتن گاهي صد سال سياهه
توي ترديد نگاهت پر خواباي نديده س
تو يقين ارزوهات لحظه هاي نرسيده س
وقتي كه ميون راهي نگو اخرش همينه
هميشه تو پيچ جاده اتفاقي در  كمينه
گفتنيهامو شنيدي من ديگه حرفي ندارم
تو رو با يه حس تازه با خودت تنها ميذارم

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386

دوستت دارم ولی دیگه نمی خوامت تا وقتی که.......

بعد از مدتي باز همه دور ميز دايره زديم و هر كسي با ارزشترين چيزي كه داشت وسط گذاشت و من تورو...من كارت ميكشيدم و به عشقت مي خنديدم و تو با چشماني هراسان از من ميخواستي كه دست جا بزنم و بلند شوم و انتخاب نكنم و بگذارم يكروزي جايي با لبخند تو انتخاب شوم اما تو نميدانستي من رفته بودم براي اجراي آخرين قسمت اين نمايش، نمايشي كه بايد آخرش به نفع تو تمام شود، اجرايي كه برايت بارها زمزمه كرده بودم كه تورا بايد آمادهء دادن به ديگري كنم و تو جدي نگرفتي.. آره جونم من رو تو قمار كردم و به آدمك اونطرف ميز باختمت چون وقت پايان يك آغاز ناخواسته فرا رسيده بود، چون وقت پس گرفتن خودم از لحظه ها رسيده بود، حالا اين من از تو تهي شده ديگه هيچي براي قمار نداره جز يك خاطره ،خاطره اي كه ياد آور اين من عصيان زدس كه شبي آوايي شنيد و تصميم گرفت كه انتخاب كنه كه انتخاب تو نشه.

 

خیلی سخته که غرورت به خاطریه نفر بشکنه....
                  خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما
....

اون بگه : دیگه فراموش کن...

خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...

خیلی سخته از زبون اون کسی که عاشقشی بشنوی دلش نمی خواد که همه کس هم بشین(کاش می دانست که همه کسم بوده و هست و خواهد موند.)

خیلی سخته  از زبونش بشنوی شاید بعد ها بخواد به جز تو با کس دیگه ای هم باشه

خیلی سخته ..........
                 خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
           اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...

 

چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه
از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی
به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
یه روز بعدش حس می کنی یکی دیگه اومده تو زندگیت
بی اونکه بفهمی یا بخوای باهاش انس میگیری...یواش یواش جدیده جایگزین قدیمیه میشه
البته هنوزم گهگاهی یاد اون گذشته ها می افتی ولی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده
دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدما
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...تا قیام قیامت
                                   دوستت دارم ولي ديگه نميخوامت

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان...نامي از دوست داشتن باقي نماند 
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها

 

 

 

 

 

جمعه نهم شهریور 1386

شکایت نامه...

سلام به تو كه آشناي من بودي . نميدونم هنوز هم حرفاي دلمو دنبال ميكني يا نه . اما من هنوز هم ردپاتو تو خاطره هام ميبينم . راستي چرا ؟ چرا تو و خیلی کسای دیگه  ..... وقتي وارد دلي ميشين و بدون هيچ تلاشي اون دل رو ميندازين دور چرا رد پاتونو از بين نمي برين ؟

يعني فشاري كه اون دل از عشقتون تو مدت آشنايي كشيده كافي نيست كه وقتي ميرين باز هم اثراتتون ميمونه ؟ اونوقت اون كسايي كه پيدا ميشن و ميخوان كه مزه دوست داشته شدنو به ما بچشونن ، فقط يه ديوار سخت و سنگي و بي احساس رو در مقابلشون مي بينن ؟ ديواري كه هيچوقت نمي تونن باور كنن يه روزي اون ديوار ديوونه وار امثال تو رو دوست داشته و ميدونه معني دوست داشتن و رنج دوري كشيدنو ... ميدونه ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟


مي خوام از شما شكايتي بنويسم تا حكايتي از همه حرفهاي ناگفته دلمون باشه . شايد دلمون بتونه قبول كنه كه بي معرفت بودين كه فرصت هيچ حرفي رو بهشون ندادين ، اما هيچ لغتي به ياريم نمي آد !!! ميخوام فرياد بزنم اما لبم باز نميشه . درست مثل گوشهاي شما كه هيچوقت واسه شنيدن حرفاي ما باز نشد . راستي كه چه نامهربونيد !!!! كاش كمي عدالت داشتيد .
صادقانه بگم از شما دلگيريم . تو بگو چقدر تو دلمون بذر اي كاش كاشتيم و محصول نا اميدي برداشتيم ؟ تا به كي به خاطر يه خيال واهي سر دوراهي بمونيم ؟ نميدونم چرا ما اينجوري هستيم ؟ با اينكه از خيره شدن به شما جز تيره شدن همه اميدهامون چيزي نديديم ، باز هم شماها رو تو ميدان ديدمون نشونديم . راستي چرا تو كتاب زندگي ما درس « تصميم كبري نيست ؟ » چرا درس دندان شيري نيست كه ياد بگيريم دندون لق را بايد كشيد و دور انداخت ؟ چرا ما فقط سرمشقمون دهقان فداكاره و فداكاريهاش ؟ چرا هروقت خواستيم زندگيمونو بدون شما طرح بزنيم مداد رنگيهامون گم شد ؟ چرا هروقت حواستيم شما رو از صفحه دلمون پاك كنيم همه پاك كن هاي دنيا بي اثر شد ؟ هروقت خواستيم كينه هامونو تيز كنيم همه تراشهاي دنيا كند شدند !!! تا خواستيم زير اشتباهاتتون خط بكشيم همه خودكارهاي قرمز مففقود شدند تا خواستيم بديهاتونو اندازه بزنيم همه خطكشها شكستند . اما هيچوقت موقع نوشتن از شما خودكارامون تموم نشدند
. تا كي شما خشمتونو بروز بدين و ما گريه هاي شبونمونو ؟ تا كي در جا بزنيم تا شما قبول بشين ؟

ديشب باز از اون شباي ديوونگي بود . نميدونم چرا هنوز اين سربالايي رو شروع نكرده تو چاله چوله هاي يه عالمه سوال موندم . شايد تا وقتي جوابشونو پيدا نكنم حتي نتونم ذره اي صعود كنم !!!!
ديشب دلم گرفته بود اما اين بار نه از عشق تو ، كه از بي معرفتيت !!! آره بي معرفتي .  . ديشب عقل و دلم ميخواست واست حكم بي معرفتي و بي وفايي صادر كنه اما .......................


قبول كن كه هر دو مقصر بوديم . تو بازي روزگار بد بازي كرديم و از باختن ترسيديم . اما تو همه كازه كوزه ها رو سر من شكستي . من دنبال ترميم بودم و تو دنبال تخريب . گفتم بيا همه چي رو از نو بسازيم اما تو پاتو تو يه كفش كردي و بر تفكرات اشتباهت پا فشردي !!! اين بود كه تصميم گرفتم خودم كفشامو جفت كنم و راه بيفتم !!! اما هنوز تو دلم اميد اصلاح داشتم . دلم به ايمانت خوش بود كه بر بي معرفتيت غلبه مبكنه !!!! به شرط اونكه از يه دندگي به يكدلي برسي .
نميدونم چرا اين حرفا رو مينويسم ؟ قصه دوري ما فقط به گوش خواجه حافظ شيراز نرسيده بود كه اونم شب يلدا همه چي رو از دلم و نيتم خوند . آخه بازم براي خوشبختيت نيت كردم و فال گرفتم .
فقط يه آرزو دارم و اون هم اينكه يه روز ببينمتون و بهم بگي كه بعد از رفتن من زندگي بهت خنديده و بهترين روزاي عمرت داشتي . اونوقته كه شايد منم جواب اين سوالامو بگيرم و دلم آرووم شه !!!

مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه
رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه
چشماي روشنت يه كم كاشكه هواي من رو داشت 

نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم
عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بمونی واسه موندن تو اما بخدا دعا نكردم

یکشنبه چهارم شهریور 1386

حامد منتظرت می مانم...حتی تا آخر دنیا ....

انتظار آمدنت ، انتظار آخر من است ...

می دانم روزی میرسد که انتظار ما به پایان می رسد...

می دونم روزی می رسد که تو سر پناهم می شی و من می تونم تا همیشه به شونه هات تکیه کنم و بهت بگم عاشقانه می پرستمت ...

منتظر آن روز می مانم که بیایی و دستان سرد مرا بگیری و به آن گرما ببخشی....

منتظر آن روز می مانم که بیایی و بگویی که وقت آن رسیده که با هم پرواز کنیم و با هم و در کنار هم بر روی ابر ها بنشینیم....

منتظر آن روز می مانم که بیایی و خوشبختی و به من هدیه کنی و من پیشانی مهربانت و ببوسم و بهت بگویم ممنونم عزیزم به خاطر این همه خوبی که به من بخشیدی...

منتظرم که بیایی و با خودت عشق و محبت و به عنوان یک هدیه برای قلب دلتنگ من هدیه بیاوری....

دلم برای آن لحظه که با چشمان زیبایت به چشمانم خیره می شدی تنگ شده...

فصل بهار زندگی ام باز نزدیک است ،فصلی که دل خزانم بار دیگر بهاری می شود....

زمان آمدنت و دیدار با تو می خواهم  بار دیگر در میان همه ی عاشقان فریاد بزنم و بگویم همیشه مجنون تو بودم و هستم عزیزم....

مجنونی که سالها به انتظارت نشسته و می نشیند....

منتظرت می مانم که بیایی و خاطرات عاشقانه ام را از نو زنده کنی....

(امشب با حامد حرف زدم  و به این نتیجه رسدیم هر دو همدیگر و دوست داریم اما همه چی و باید سپرد دست زمان و صبر کنیم و منتظر هم بمونیم تا روزی که می خوایم فرا برسه... )

دوستت دارم عزیزم

 

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html