من مرده ام

توی يک اتاق بهم ريخته...با يه هوای يخ کرده...گوشه ی اتاق روی تخت...يک نفر خوابيده... تنش يخ کرده...چشماشو بسته...قلبش انگاری سال هاست که از کار افتاده...موهای خرماييش بدجوری آشفته ن... ديگه اون برق هميشگی رو ندارن... لاغر شده... هر کی ندونه فکر می کنه سوء تغزيه داره...دستاش گاهی وقتا می لرزه...کسی می دونه چرا به اين روز افتاده؟!...آره من می دونم...زندگی... زندگی باهاش خوب تا نکرده...ديگه چيزی براش نگذاشته...نه اميدی... نه عشقی و نه حتی يه آرزو... احساس پوچی می کنه... حس می کنه به اين دنيا و آدماش تعلق نداره ... اصلا واسه چی زندگی کنه...آره فقط به خاطر این زندگی میکنه که به همه ثابت کنه آ دم شجاعی... گرچه مرده اما... بازم توی اين دنيا می مونه...حتی اگه شده تا آخر عمر روی اون تخت با چراغ خاموش و پرده های کشيده بخوابه و اشک بريزه...
