تبليغاتX
بيا بنشين كنارم و به صداي تپيدن قلبم گوش بده … بيا بنشين كنارم و صداي ناله هاي دلم را بشنو … ببين كه چگونه مي گريد …بنشين كنارم و قطره هاي اشكم را ببين كه همانند سيل جاري مي شوند … اگر مي توانستي بداني درونم چه غوغايي ست هرگز … هرگز ملامتم نمي كردي … اگر مي دانستي كه چه ها ديده ام … چه ها شنيده ام …. و چه ها گذرانده ام هرگز ملامتم نمي كردي … اي كاش مي ديدي چشمان افسرده ام را كه درخفا مي گريند … اي كاش مي ديدي دستان كوچكم را كه بهر دعا هرشب روبه سوي آسمان درازند … اي كاش مي ديدي نازكي دلم را كه با پژمردن گلي مي ميرد … و با شكفتن غنچه اي دوباره جان مي گيرد … و حال با شكستن دل تو فنا ميشود … اي كاش احساسم را لمس مي كردي… و آنوقت است كه تو ديگر من خواهي شد … و هرگز مرا سرزنش نخواهي كرد … گرچه … هرگز در زبان سرزنشم نكردي … اما نگفته مي دانم كه دلخوري … زبان نگشوده مي دانم ناراحتي … ولي چه كنم كه من … اين بودم ... اين هستم … و اين خواهم بود ….

دلتنگی های من

« »

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

من مرده ام

توی يک اتاق بهم ريخته...با يه هوای يخ کرده...گوشه ی اتاق روی تخت...يک نفر خوابيده... تنش يخ کرده...چشماشو بسته...قلبش انگاری سال هاست که از کار افتاده...موهای خرماييش بدجوری آشفته ن... ديگه اون برق هميشگی رو ندارن... لاغر شده... هر کی ندونه فکر می کنه سوء تغزيه داره...دستاش گاهی وقتا می لرزه...کسی می دونه چرا به اين روز افتاده؟!...آره من می دونم...زندگی... زندگی باهاش خوب تا نکرده...ديگه چيزی براش نگذاشته...نه اميدی... نه عشقی و نه حتی يه آرزو... احساس پوچی می کنه... حس می کنه به اين دنيا و آدماش تعلق نداره ... اصلا واسه چی زندگی کنه...آره فقط به خاطر این زندگی میکنه که به همه ثابت  کنه آ دم  شجاعی... گرچه مرده  اما... بازم توی اين دنيا می مونه...حتی اگه شده تا آخر عمر روی اون تخت با چراغ خاموش و پرده های کشيده بخوابه و اشک بريزه...

 

 

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html