دانشگاه قبول شدم
سلام ...عذر خواهی میکنم که دیر اومدم ...سرم بی نهایت شلوغ بود... فقط اومدم...یه خبر خوبی بدم و برم ... حامد دانشگاه قبول شدم...بالاخره به یه کدوم از چیزایی که می خواستم رسیدم...قول میدم زود برگردم...فعلآ خداحافظ..
« »
سلام ...عذر خواهی میکنم که دیر اومدم ...سرم بی نهایت شلوغ بود... فقط اومدم...یه خبر خوبی بدم و برم ... حامد دانشگاه قبول شدم...بالاخره به یه کدوم از چیزایی که می خواستم رسیدم...قول میدم زود برگردم...فعلآ خداحافظ..

دستامو بو ميکنم بوی خونه ؟نه ...بوی خاکه؟نه... صبر کن...بوی موندگیه ...بوی تعفن... ...فهميدم ...بوی تنهاييه...شامه ام رو پر میکنم از تنهایی و در سینه حبسش میکنم تا تنها بمونه... تنهایی روحبس میکنم تا تنها برای من بمونه ...آه ه ه ه ه اي تنهايي از تو چی بگم؟ كه تو مني و من تو!!
راستی امشب اينجا ضيافته!!بايد حياط آب پاشی کنم... امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز ميکنه گرد تو ميچرخه و در من تموم ميشه ...پشت دیوار خدامرگ از روزنه ایی داره منو نگاه ميکنه...
آره ! من دیگه تنها نیستم . بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره ،اشک و در آخر مرگ شيرين ...امشب چه جمعيه اینجا ...همه هستند ...بنوازید و بخونید ...بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم ...
باید برقصیم ... همه با هم و در آغوش هم ... چه هم آغوشی زیبایی ... خون در آغوش تن...من در آغوش تنهایی... اشک در آغوش صبر ...عشق در آغوش غم... شب هم آغوش سكوت...امید در آغوش انتظار ...خاطره در آغوش حسرت ...ونگاهم در آغوش مرگ..باید از این سرمستی فریاد شادی بزنم .ولی بغض نميزاره .نفسم تنگ اومده خدایا : چی شده ؟آره!!«در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خاليه»