تبليغاتX
بيا بنشين كنارم و به صداي تپيدن قلبم گوش بده … بيا بنشين كنارم و صداي ناله هاي دلم را بشنو … ببين كه چگونه مي گريد …بنشين كنارم و قطره هاي اشكم را ببين كه همانند سيل جاري مي شوند … اگر مي توانستي بداني درونم چه غوغايي ست هرگز … هرگز ملامتم نمي كردي … اگر مي دانستي كه چه ها ديده ام … چه ها شنيده ام …. و چه ها گذرانده ام هرگز ملامتم نمي كردي … اي كاش مي ديدي چشمان افسرده ام را كه درخفا مي گريند … اي كاش مي ديدي دستان كوچكم را كه بهر دعا هرشب روبه سوي آسمان درازند … اي كاش مي ديدي نازكي دلم را كه با پژمردن گلي مي ميرد … و با شكفتن غنچه اي دوباره جان مي گيرد … و حال با شكستن دل تو فنا ميشود … اي كاش احساسم را لمس مي كردي… و آنوقت است كه تو ديگر من خواهي شد … و هرگز مرا سرزنش نخواهي كرد … گرچه … هرگز در زبان سرزنشم نكردي … اما نگفته مي دانم كه دلخوري … زبان نگشوده مي دانم ناراحتي … ولي چه كنم كه من … اين بودم ... اين هستم … و اين خواهم بود ….

دلتنگی های من

« »

پنجشنبه سی ام شهریور 1385

دانشگاه قبول شدم

سلام ...عذر خواهی میکنم که دیر اومدم ...سرم بی نهایت شلوغ بود... فقط اومدم...یه خبر خوبی بدم و برم ... حامد دانشگاه قبول شدم...بالاخره به یه کدوم از چیزایی که می خواستم رسیدم...قول میدم زود برگردم...فعلآ خداحافظ..

پنجشنبه نهم شهریور 1385

من دیه تنها نیستم...

دستامو بو ميکنم بوی خونه ؟نه ...بوی خاکه؟نه... صبر کن...بوی موندگیه ...بوی تعفن... ...فهميدم ...بوی تنهاييه...شامه ام رو پر میکنم از تنهایی و در سینه حبسش میکنم تا تنها بمونه... تنهایی روحبس میکنم تا تنها برای من بمونه ...آه ه ه ه ه اي تنهايي از تو چی بگم؟ كه تو مني و من تو!!

راستی امشب اينجا ضيافته!!بايد حياط آب پاشی کنم... امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز ميکنه گرد تو ميچرخه و در من تموم ميشه ...پشت دیوار خدامرگ از روزنه ایی داره منو نگاه ميکنه...

 آره ! من دیگه تنها نیستم . بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره ،اشک و در آخر مرگ شيرين ...امشب چه جمعيه اینجا ...همه هستند ...بنوازید و بخونید ...بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم ...

باید برقصیم ... همه با هم و در آغوش هم ... چه هم آغوشی زیبایی ... خون در آغوش تن...من در آغوش تنهایی... اشک در آغوش صبر ...عشق در آغوش غم... شب هم آغوش سكوت...امید در آغوش انتظار ...خاطره در آغوش حسرت ...ونگاهم در آغوش مرگ..باید از این سرمستی فریاد شادی بزنم .ولی بغض نميزاره .نفسم تنگ اومده خدایا : چی شده ؟آره!!«در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خاليه»

                                            

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html