سهم من از تو فقط نبودنت بود....
همی چیز را گم کردم...همه کسم را گم کردم...میدونی همه چیز مثل یه کابوس بود و چه کابوس وحشتناکی....خدای من چرا این بلا سر من نازل شد؟؟؟حامدم را کدام مرداب از من جدا کرد؟؟؟روح زندگیم در کدام مرداب فرو شد که هرگز باز نخواهد گشت؟؟؟من به چه گناهی باید زنده به گور شوم و تا پایان عمر در دخمهای بنام زندگی جان بکنم؟؟؟گاهی فکر میکنم از همخ چیز متنفرم حتی از حامدم،ولی آخه مگر میشود او زندگیم،هستیم،روحم و تمام وجودم بود،چطور میتوانم از او متنفر باشم!!؟؟ولی همه میگن فراموشش کن ولی آخر چگونه؟؟؟حامد اومده بود که برود و من نمی دونستم،اکنون او رفته ، ولی با خود همه چیز مرا برد.ای کاش هر چه که داشتم با خود میبرد ولی احساس و روح و اشتیاق مرا برای زندگی باقی می گذاشت.حالا دیگر من هیچ نذارم چونحامد رو ندارم فقط میدونم یه خدایی دارم که نمیدونم صدام و میشنوه یا نه اما احتمالآ نمیشنوه وگرنه به حامد رو ازم نمیگرفت آخه اگر هیچ کس چیزی نمی دونست اون که میدونست من بدونحامدنمیتونم ....اما از همه ی این حرفا گذشته حامدم بدون هیچ وقت نمی بخشمت...فقط یه کلمه به من بگو چرا؟؟؟چرا؟؟؟
