تبليغاتX
بيا بنشين كنارم و به صداي تپيدن قلبم گوش بده … بيا بنشين كنارم و صداي ناله هاي دلم را بشنو … ببين كه چگونه مي گريد …بنشين كنارم و قطره هاي اشكم را ببين كه همانند سيل جاري مي شوند … اگر مي توانستي بداني درونم چه غوغايي ست هرگز … هرگز ملامتم نمي كردي … اگر مي دانستي كه چه ها ديده ام … چه ها شنيده ام …. و چه ها گذرانده ام هرگز ملامتم نمي كردي … اي كاش مي ديدي چشمان افسرده ام را كه درخفا مي گريند … اي كاش مي ديدي دستان كوچكم را كه بهر دعا هرشب روبه سوي آسمان درازند … اي كاش مي ديدي نازكي دلم را كه با پژمردن گلي مي ميرد … و با شكفتن غنچه اي دوباره جان مي گيرد … و حال با شكستن دل تو فنا ميشود … اي كاش احساسم را لمس مي كردي… و آنوقت است كه تو ديگر من خواهي شد … و هرگز مرا سرزنش نخواهي كرد … گرچه … هرگز در زبان سرزنشم نكردي … اما نگفته مي دانم كه دلخوري … زبان نگشوده مي دانم ناراحتي … ولي چه كنم كه من … اين بودم ... اين هستم … و اين خواهم بود ….

دلتنگی های من

« »

جمعه هفتم بهمن 1384

عزیزم دلم تنگه... !

             

عزیزم دلم تنگه... !             

حالم بده !

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...!

بی تو تنهای تنهاییم !

تنها ترینم تو این دنیای بی مهر ...!

عاشق ترینم تو این دنیای سنگی........!

من بی تو تنهامممممممممممممممممممممم !

فکر میکردم اینجارو بسازم ٬ حرفامو توش بگم٬ ولی آخه اینجا هیچ چيزو نشون نمیده !

نه اشکهایی رو که الان از گونه هام سرازیرن !

نه میزمو که خیس خیس شده از اين اشکها ...!

نه تپشای قلبمو ٬ نه تنهاییامو ٬ نه دلتنگیامو .... نشون میده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی اشکامو پاک میکنه شبا که غصه دارم ... ؟

دست رو موهام کی میکشه وقتی تو رو ندارم ... ؟

به خدا...هیچ کس ... هیچ کس...!

این وبلاگ خیس نمیشه از اشکام... !

هیچ کی نمیفهمه......... حتی تو !

 

جرم من عشق است !

به کدامين جرم حکم صبر برای من صادر شده ؟؟

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم !        

و چتر شکسته بغضم را بگشايم !

  می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم !

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار٬ در انتهای جاده غربت بنشينم !

و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند !

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند !

 

چهارشنبه پنجم بهمن 1384

دلم برات تنگ شده حامد

  

میدونی..
وقتی دلم برات تنگ می شه ....گریه ام می گیره....وقتی گریم می گیره به آینه نگاه می کنم...
توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی، همین نگاهته که نمی ذاره حضور مهربونت رو فراموش کنم حالاهم دلم برات تنگ شده حامد به خدا دلتنگیم دروغ نیست.
اشکام بی بهونه نیست
لحظه هام بازم بهونتو میگیرن .اونقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو هم  از رو بردم.
 اشکهایی رو که برای تو اِ دوست دارم
 نگاهی رو که عاشق تو اِ دوست دارم
تمام لحظه هایی که منتظر توهستم رو دوست دارم.
 بیا
آخه اینجا یه قلبی به شوق  دیدن تو زندگی می کنه....
 

میدونی حامد ...
همیشه میگفتم ... طلوع رو دوست دارم ؛ زندگی رودوست دارم،  اما میدونی ..راستشو بخوای ... طلوع رو توی  نگاه چشمای قشنگت...  و زندگی رو در کنارت میخوام ...

دوست دارم یه شب  تا صبح بشینم و فقط چشماتو نگا کنم  تا  باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودنتو...یعنی اون شب میآد حامد ...؟

دوست دارم یه شب تا صبح با تو بشینم و تمام عقده‌هاي دلمو برات بازگو كنم تا شايد مرحمي بشی روی زخمای دلم  ...

 

                              

دوشنبه سوم بهمن 1384

نزاشتی از خودم دفاع کنم

نزاشتی از خودم دفاع کنم

حتی نگفتی به چه جرمی

حتی نگفتی تصمیمت چیه

تو این چند روز هیچ چی بهت نگفتم

 گذاشتم هر کاری هر چیزی میخوای بهم بگی

عشقم داره میره و من چیزی نمیگم

نمیزارن حرف بزنم

 

 

 

شنبه یکم بهمن 1384

امشب....


امشب از درد نالیدم

کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد روحم را در هم

می شکند.

امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم بر تو بر خویش و بر تنهائی و چشمان

بارانی ام که در انتظار ماندند گریستم.

کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی و من سر بر سینه مهرت

می گذاشتم تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم.

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html