تبليغاتX
دلتنگی های من

دلتنگی های من

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!

زخمها و دردهای آدم سرمایه است!...

هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه.!..

 پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!

داد نکش...!

آه و ناله هم نکن...!

صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
 تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره

 بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..

گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.

تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.

تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 2:20  توسط غزاله  | 

روز تولد تو....

امروز روز تولد توست...

صدای قلبمو می‌شنیدی که توی لحظه به دنیا اومدنت چقدر تند می‌زد... صدای اولین  گریه تو  توی اون روز بهاری برای من قسمت زندگی می نوشت... و من تولدت را جشن گرفتم تا لحظه ی اولین دیدار تو... تو توی این دنیا پا گذاشتی تا من برای تو بشم و ما برای هم... تولد تو برای من آغازیه با یه دنیا مهربونی... تولد همه‌ی خوبیها و زیباییهای زندگیم... روزی که فرشته‌ی زندگی من متولد شد و تک تک نفسهاش مرهم قلب من شدن... خنده‌هات شادی بخش زندگیمه... شونه‌های مردونت تکیه‌گاه خستگیهای روزگارمه... با تو و در کنار تو آرامش زندگی رو پیدا کردم... قدم‌هام با قدمهای تو جای پا گرفت... سختیهای زیادی رو پشت سر گذاشتی اما اونهارو از من دور کردی... کاش بتوونم مرهم خستگیهات باشم... دوستت دارم با همه ی وجودم... از خدای مهربونم می‌خوام همیشه سایه‌ت بالای سر من  باشه که این بزرگترین نعمت خدا برای ماست... امسال اولین تولدت که من و تو  در کنار همیم اما من در تنهایی برای تو جشن گرفتم....

 

                                         « حامد من؛ تولدت مبارک »  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:7  توسط غزاله  | 

I MiSS YoU

 

سلام حامدم. دلم برات خيلی تنگ شده. چقدر اين ساعتها دير می‌گذرن. خيلی دوستت دارم عزيز دلم طوری که هيچ وقت نمی‌توونی تصورش کنی و فقط خدا می‌دونه که چقدر عاشقتم.  می‌خوام قطره اشکت باشم که از چشمات قدم به دنيا بذارم و روی گونه‌هات زندگی کنم و روی لبات بميرم. حامد نمی‌دونی اونوقتی که با توام چه احساسی دارم مثل پرنده‌ای می‌شم که توی آسمون آبی رهاش کردن. وقتی که با توام مثل موجهای آبی دريا می‌شم که آروم می‌يان و به ساحل دريا می‌خورن و برمی‌گردن و زير تابش خورشيد برق ميز‌نن.

اين نوشته رو از کتابی خووندم : 

ازدواج خوب و مـوفـقـيـت آمـيـز وجـود دارد امـا ازدواج بـی‌عيب و نقص و تمام عيار ميسر نمی‌باشد. هر ازدواج موفق و پايدار شامل متعهد گشتن بی‌قيد و شـرط نـسـبـت بـه يك فرد نا كامل است. اين انتظار كه همسرتان كامـل و فـاقـد هـر گـونه عيبی باشد واهی و نامعقولانه می‌باشد. امروزه كه جدايی‌ها و طلاق‌های شـتابـزده در كوچكترين نشانه اختلاف و مشكلات زندگی اتفاق می‌افتند مهم است كه از خودتان سوال كنيد كه تعهد شما نسبت به ازدواج چيست؟ تـعـهد بـه ازدواج بـه مـفهـوم آن اسـت كه زن و شوهر به يكديگر چنين گفته باشند: " مـا نسبت به زنـدگی مـشـتـركـمان بـی‌اعتنا و بی‌اهميت نيستيم. ما ازدواجمان را بر پايه عشق، احترام، شرافت و عـلاقـه دو سـويه و خالصانه با يكديگر آغاز كرده ايم. ما اعتقاد داشتيم و داريم كه به يكديگر وفادار بمانيم، صـادق بـوده و دروغ نـگويـيـم و بـه يكديگر اعتماد داشته باشيم. چـه در حـضـور يـكديـگر چـه در غياب يكديگر ". رعايت نكات زير سبب تحكيم تعهد به زندگی مشترك می‌گردد:

  • سازگاری معنوی
  • سازگاری شخصيتی
  • خود شناسی آگاهانه
  • توانايی در ارتباط برقرار كردن با يكديگر (بياموزيم كه چگونه به حـرفهای همسرمان گوش دهيم و پرسشهای وی را واضح، مشخص، بـدون پـيش داوری و بدون كينه‌ورزی و انتقام‌جويی پاسخ گوييم.)
  • علاقه دو سويه به يكديگر

 افرادی كه در ازدواجشـان يـك نـظام ارزشـی مـقـتـدر را بكار می‌بندند، بسيار زياد در مـحقق گشتن يك ازدواج و ارتباط موفق و صحيح به آنها كمك خواهد كرد. نـظـام ارزشی كه دربـرگيـرنـده صـفـات و خـصـوصـيات: صـداقت، راستی، همـبستگی، اعتماد، احترام، عشق، گذشت، تفاهم و وفاداری به يكديگر مـی‌باشد. ازدواجی كه در آن زن و شـوهـر دارای انـتـظارات متـضاد و خـواسـته هـای غير قابل انعطاف می‌باشند، شـانـسـی برای موفقيت وجود نخواهد داشت.

 مشـاجـرات و اخـتـلافـات را بـه شيوه سازنده و ثمر بخش حل و فصل كنيد كه شامل تمركز بـر دغدغه های هر دو فرد و يافتن گزينه ها و راههايی می‌باشـد كـه هـر دو طـرف منتفع گشته و به خواسته هايش دست يابد. تـقـريـبـاْ در هـر اخـتـلاف يـك نفر احساس می‌كند كه مورد بی‌مهری، بی‌احترامی و بی توجهی قرار گرفته است. در ازدواج نبايد ايـن چـنـين باشد كه همواره يك فرد برنده و فرد ديگر بازنده گردد. چـون آن ديـگر مـذاكـره نبوده بلكه تحكم و سلطه گری می‌باشد.

 دوام ارتـباط زناشويی هنگاميكه زن و شـوهر زمـان و مـيـدان بـيـشتـری در اخـتـيـار يكديگر قرار می‌دهند تا اندكی آزاد باشند، افزايش می‌يابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:31  توسط غزاله  | 

دل من چی می گه ؟؟؟؟؟

عشق يعنی ... رازي بين من و تو. عشق يعنی ... آرزوهامون رو به همديگه بگيم. عشق يعنی ... به هزار زبون بهش بگي دوستت دارم. عشق يعنی ... همين كنار هم بودن. عشق يعنی ... احساس فوق العاده اي كه همه جا دور و برت هست. عشق يعنی ... آدم احساس كنه زمين زير پاش نيس. عشق يعنی ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي. عشق يعنی ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه. عشق يعنی ... بذاري از خودش تعريف كنه. عشق يعنی ... منتظر تلفنش باشي. عشق يعنی ... ديدن خوشحاليش. عشق يعنی ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني. عشق يعنی ... غرورشو جريحه دار نكني. عشق يعنی ... سليقه شو مسخره نكني. عشق يعنی ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني. عشق يعنی ... وقتي خوابه تماشاش كني. عشق يعنی ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني. عشق يعنی ... دلشو نشكني. عشق يعنی ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني. عشق يعنی ... مرتب ببريش بيرون. عشق يعنی ... نقطه ضعفاشو بشناسي. عشق يعنی ... ستارهء محبوبش باشي. عشق يعنی... عاشق تو بودن. عشق يعنی... با تو نفس کشيدن. عشق يعنی ... تو برای من و من برای تو. عشق یعنی حامد

خیلی دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:45  توسط غزاله  | 

اولین شب یلدای من و حامد

 

روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان

عمرتان به بلندای شب یلدا و غمهایتان به کوتاهی روزش باد

یلدا چه شبی است؟

ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.
در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .
دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .
واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا ) و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير ) نامند .

ایین شب یلدا یا شب چله

برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .
ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند
آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.
يكي ديگر از رسم هاي شب يلدا، «فال حافظ گرفتن» است اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است.
شاهنامه خواني و قصه گويي پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسي براي كوچكترها نيز از آيين هاي يلدا است كه خاطرات شيريني براي بزرگسالي آنها فراهم مي آورد.

شب یلدا رو به عشقم و تبریک میگم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:9  توسط غزاله  | 

من و حامد به هم رسیدیم....

 

 

سلام به همه مهربونا . معذرت ميخوام كه خيلي وقته نيومدم به خونه هاي مهربونتون . در اولين فرصت به همتون سر ميزنم و تو پست بعدي حتما در مورد كامنتاي قشنگتون صحبت ميكنيم . اما امروز اومدم كه يه كمي خصوصي با اوس كريم حرف بزنم . بعد از مدتها وقتی که تيكه هاي شكسته دلم  رو مث يه پازل كنار هم قرار ميدادم و دوباره از اول مي ساختمش ( كه همه ش به خاطر محبت شماست )...اوس کریم بالاخره یه نظری به ما انداخت...درست   وقتي از همه چی نا امید شده بودم و احساس می کردم دیگه یکی از  تیکه پازلم و برای همیشه از دست دادم ...اوس کریم خودس همه چی و درست کرد ....جوری که واقعآ الان هنوزم باورم نمی شه که منو حامد بلاخره به هم رسیدیم.... 

شنبه ۲۶/آبان/۸۶ از دانشگاه داشتم بر می گشتم ....حالا بماند قبلش داشتم با حامد صحبت می کردم و بهش می گفتم که بیاد ببینمش و قبول نکرد...(آخه پسر من یکم ترسو می ترسید وقتی بیرونیم از فامیل کسی ما رو ببینه دیکه همون چند درصد احتمالی که داشت ما به هم برسیم هم از بین بره)ساعت حدود ۵:۳۰ بود  که مامانم بهم زنگ زدش و گفت عمه شکوفه  تو رو برای حامد خواستگاری کرد و همه قبول کردن ....منم دربست گرفتم که سریع برسم خونه....برام جالب بود که چرا حامد بهم حرفی نزده....به گوشیشم که زنگ می زدم جواب نمی داد....وقتی رسیدم خونه قلبم داشت از سینم می زد بیرون...مامان همه چی و برام تعریف کرد....وقتی که به حامد زنگ زدم و براش تعریف کردم موضوع و باور نمی کرد....فکر می کرد دارم ازیتش می کنم...آخه اونم خبر نداشت...ساعت ۷ بود که مامانم گفت حاجی  کارم داره....رفتم پیشش و برام در مورد حامد و زندگی و گذشته و خیلی چیزای دیگه صحبت کرد و موافقت خودش و اعلام کرد....شب منو حامد رفتیم تو اتاق و با هم برای آخرین بار در مورد همه چیزاس که تو زندگیمون مهم بود به طور قطعی صحبت کردیم ....و  همه از این موضوع خوشحال بودن...چیزی که منو حامد هیچ وقت فکرش و نمی کردیم اتفاق بیفته  بلاخره افتاد....و قرار شد چهارشنبه ۳۰/آبان/۸۶ بزرگ ترا بیان وصحبت کنن...دیشب همه خونه ی ما جمع شدن ...و من و حامد جلوی همه نامزد هم شناخته شدیم و قرار شدش برای عید غدیر جشن نامزدی بگیریم....

باورم نمی شد . باورم نمی شد که دوباره جزیی از وجودم شوی... احساس می کنم کسی قلبمو از جا کنده . دلم دیگه آروم بشو نیشت . بی قرارم . دیگه لازم نیست شبها با عکسات و خاطرات بچگیمون گریه کنم  . برام  خيلی سخت بود .اما خوشحالم که این سختی ها تموم شدن . .خوشحالم که از حالا به بعد شریک حظه های همیم .از حالا دیگه بهترين ها مال هر دوی ماست .دوستت دارم عزیزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:23  توسط غزاله  | 

خداحافظ...

 

 

سلام اميدوارم حال همتون خوب باشه اين اخرين نوشته اي كه تو اين وبلاگ مينويسم  

 

چون بنا به دلايلي مي خوام تعطيلش كنم از تمام دوستاني كه به دل تنگی های  من سر زدن

 

ممنونم  وآرزوي سلامتي براشون دارم اميدوارم هميشه موفق و شاد باشند و

 

 مواظب دلاتونم باشيد. کسی منو نشناخت چون من در خودم گمم

 

دنبال خود می گردم تو دنیایی تنهایی یام

 

پس بزار اعتراف کنم که من از يك شكست عاشقانه مي آيم ،بگذار همه براي اين اعتراف تلخ

 

سرزنشم كنند.شكست نه براي پنهان كردن است نه بهانه پنهان شدن.

.

مي گويند از صبح بنويس،از آفتاب ومن چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت ، باران

 

 پنچره چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش هاي مثبت مي خواهد وآدم هاي خوشحال ،اما

 

من گمان مي كنم اين خيلي خوب است كه نمي توانم اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورم.

 

بي ستاره ام و زرد با طعم معطر پاييز، كه حضورش تنها معجزه لحظه هاي تنهايي من است.

 

قيمت وفا شايد گران تر از آن بود كه بهانه دوست داشتني زندگيم از عهده داشتنش برآيد.

 

سقف اعتماد تعميري ست،مدام چكه مي كند،آغوش ترانه ها همچنان ازعطرتن او كه بايد پر

 

باشد خالي ست ،نمي توانم باورش كنم نه رفتنش ونه ماندنش را.

 

مهم نيست تمام سرزنش ها را مي پذيرم به بهانه تولد حقايق غم انگيزي كه درد را به درد

 

 مي آورد وآتش را مي سوزاند.

 

غم سنگيني است اگر سرنخواستن دلي دعوا باشد .اما هميشه حق با برنده نيست،مي شود در

 

عين بازنده بودن سربلند بود و او را از كوچه پس كوچه هاي دنيا گدايي كرد.

 

قرار بود حقيقت را بگويم سخت ست،بي علاج ست،دانستنش آدم را مي كشد،گريه شبانه

 

مي‌آورد ،اما همين است خبر كاملآ ناگوار و واقعي است كه  من از چشم او افتادام

 

 ولي نمي دانم چرا

 

سكوت مي كنم تا به خاك سپردن آخرين خاكستري هاي آرزوي برباد رفته ام آبرومندانه باشد

 

گريه مي كنم باشكوه، مثل اقيانوس،بلند مثل اورست،او نمي شنود و نمي داند كه

 

ماه، خوشبختي مشترك همه بي ستاره هاست.

 

يك سوال كوچك مي ماند براي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين سوال فكر

 

آشفته من است:

           

چي كار كرد اين دل سادم                 كه از چشم تو افتادم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:41  توسط غزاله  | 

برگرد...کمی نوازشم کن

 

 

 

 

 

 

 

تنها روی ایوان_ سردی نشستم...آزادو رها!رهاتر از همیشه...حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم...حتی به به صندلی ِخالی ِ کنارم...جایی اومدم دورتر از اونچه که تصور کنی.مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت. نفس می کشم در هوایی پاک.نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.خالی از عطر فریبنده تو.حتی خالی از آلودگی ِ همیشگی ِ شهرِ تو.من اینجام،در آرامشی مطلق.آرامشی که حتی تصورش رو هم نمی کردی.دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو.امشب آسمون من تا آسمون تو میلیارد ها ستاره بیشتر داره و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...شب خاطره انگيزیه برای من...و حتما بلندترین شب سال !

فارغ ام،حتی از تپش های همیشگی این دل دیوونه تو سینه ام ...آرومم هم جنس نگاهت هم رنگ دستهات گاه سرخ و گاهی سبز...مهم نیست که شونه هات پوشالیه و آغوشت خیاله...دستات اینجاست! نگاهت.صدات خنده ات دیگه چی میخواهم؟هیچ!!دستات رو در دستام جا گذاشتی نگاهت رو تونگاهم وخیالت رو تو خیالم...ومن آرومم آرومتر از همیشه.گوش کن صدای تپشهای قلب منه صدای قدمهای گریه میاد به گمونم تو دوباره پنجره خیال منو گشودی...میگفت تو دیگه بر نمیگردی !تو رو به حرمت زمستون قسم بگو راست میگه؟!!!!

آره همش دوروغ بود...نه من دروغ گو نیستم من رفتنت را باور ندارم من امشب رو با آهی سنگین میگذرونم...من نمیتونم این همه علاقه و احساسو تو این نگاه تشنه ام مخفی کنم...این بی انصافی نیست؟!!!با دلی غمگین و دستایی لرزون دکمه های کیبورد را یکی یکی به یاد تو می زنم.

تو کجاییِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییی؟

....

 گناه من چیه تنها گناه من اینه که نفس میکشم چه گناه مکرری و اصرار بر این گناه کوچک بود که بزرگ شدم.واکنون نفسه که میان رفته و نیومده...میره و میاد تا باز شاید بزرگتر بشه گناه بودن من.نازنین...نگاه کن امشب بزرگ شدم آن هم بدون تو آنقدر ها هم سخت نبود(آنچه مرا نکشت پس قوی ترم خواهد کرد)...مي خوام از کنار همين پنجشنبه با تو حرف بزنم همين حالا همين حالايی که دارم از ياد مي رم و سکوت تنهای صدايیه که مي شنوم.نمیدونم چند سال از چند روز پیش گذشت فقط میدونم که نمردم... نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده.می دونی امشب انگار شهر هم نخوابيده.امشب شب یلداست شب عجیبی است مگه نه؟از امشب می خوام صدای سکوت رو بشنوم تا روزی که دوباره تنها و تنها صدای تو ميون نتهای مغزم بازی کنه .چقدر سردم شده چقدر راه نرفته برای من باقی مونده و چقدر اين نوای تار زيباست.طفلکی شمعها نمیدونی چطوری دارند میسوزند بهشون چی بگم  چطور بگم که رفتی...امشب باز چشمم ميسوزه ولی هيچ دستمالی نمی تونه چشمم رو نوازش بده.می خوام تنها در اين چند روز تمام دنيا رو به خاطر بيارم مي شنوی با تو هستم با تو که حتی از خودت خسته شدی!!!هنوز بغض ساده ای گلوم رو مي فشاره و هنوز راهی میون چشمای خیسم پیدا نکرده!!!راستی جاده های تنها یادته؟!!اون روز که اومدی بارونی بود و من مثل همیشه منتظر بارون که شاید بیایی اما تونازنین اهل_ زمستان بی دلیل وشاید طبق قانون وداع_سرنوشت... رفتی..و من قهر کردم با آسمون که اگه نباریده بود هرگز تورو نمیدیدم...بارون چشمم نمیذاره میگه نباید گفت از کسی که بی بهونه تنهات گذاشته... و من میبارم شاید بیایی...

(بودنش هزار درده....نبودنش یه درد....اون هزار تا درد به ابن یه درد می ارزه....خیلی ازیتم میکنه و خودش نمی فهمه....حرفام و مسخره می گیره و می هر چی تلاش می کنم که بهش خیلی چیزار و بفهمونم به نتیجه نمی رسم...من دارم داغون می شم و اون در خیال خودش به سر می بره...)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:28  توسط غزاله  | 

دلم خیلی گرفته....

 تمام قصه هاي عاشقانه با سلام اغاز ميشود و خيلي هايشان بي خداحافظي به آخر  ميرسند .
 ماجرا با هاي و هوي زياد آغاز شده و بي كلام بي كلام پايان مي پذيرند . تلخ است نه ؟ بدتر  از  آنچيزي كه بتوان تصور كرد .
 كسي كه صدايش پر بود از دوستت دارم ميرود و تو را در كوچه پسكوچه هاي سكوت و ياس   جا ميگذارد و حالا تو مانده اي و كوله باري از خاطرات فراموش نشدني و چاره اي جز تحمل  اين عذاب ممتد نداري !!!!!!!!!!!!!!!! چرا ؟
 چون عاشقي . چون عاشق شده اي و به همين جرم لاجرم بايد مجازات شوي . به قول   بزرگترها « عجب رسميه رسم زمونه ....................»

 

هيچكي  از رفتن  من  غصه  نخورد       هيچكي  با موندن  من  شاد نشد

وقتي رفتم  كسي  قلبش  نگرفت        بغض  هيچ  آدمي  فرياد نشد

وقتي  رفتم كسي  گريش  نگرفت        اشكشو  كسي  نريخت  پشت سرم

راستي  كه بي كسي  درد بديه           منم   انگار  هميشه  تو سفرم

وقتي  رفتم كسي  غصش  نگرفت        وقتي  رفتم  كسي  بدرقم  نكرد

دل من  مي خواس  تلافي   بكنه          پس  چش  هيچ كسي  عاشقم نكرد

وقتي رفتم ، نه كه بارون  نگرفت           هوا صاف  و خيليم  آفتابي بود

اگه شب  مي رفتم  و خورشيد نبود       آسمون  خوب مي دونم ، مهتابي بود

چشمي   با رفتن  من خيره نموند          به در و  به آسمونو  پنجره

مي دونم ،  خيليا  گفتن چيزي نيس       ماتم نداره ،  بذار بره

 وقتي  رفتم كسي  اشكش نيومد           نيومد  هيچ جا صداي  گريه اي

 توي اين دنياي  بد ،  هيچكي  نداشت     از سفر  رفتن من ،  گلايه اي

هيچ كسي  نگاش  برام  ابري نشد           زلزله ،   هيچ دلي  رو تكون  نداد

راس راسي  ،  واسه  كسي  مهم  نبود    نه  كه  فك كني  بود و نشون نداد

چهره ي  هيچ كسي  پژمرده نبود             گلا  اما  همه   پژمرده  بودن

كي مي رم  كجا  مي رم ،  ميام يا نه       كسي  لااقل  اينو  سوال نكرد

انگاري  مي خوام  برم  خريد كنم          هيچ كسي  چيزي  نگفت ،  حلال  نكرد

دم  رفتن  كسي  حرفي نمي زد         همه  ساكت  بودن و بي سر و صدا

شعرمو بايد  يه جور  عوض كنم        يا بذارمش  همينجور  بمونه

ته  قلبم  مي خوام  اين  حقيقتو       هر كسي دوس داره  شعرو ،  بخونه

دم  رفتن  كسي  گفت سفر  به خير      كه واسم  غريب  و ناشناخته  بود

اما اون  وقتي رسيد  كه قلب من         همه ي آرزوهاشو  باخته بود

بهتره  اهالي  رويامونو        بدون  توقعي ،  جواب كنيم

نبايد حتي رو بهترين كسا           توي بدترين جاها ،  حساب كنيم

(امشب خونه عمه  افطاری دعوت بودیم...حالم خیلی گرفته شدش)

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:43  توسط غزاله  | 

من عادت ميکنم با درد تازه....این درد ها شايد از من؛من بسازه...

 

ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!.. ای یاد گار روزهای خوب وشیرین !..
مژگان ما چون برگ کاج زیر باران ..از اشگ ها گوهر نشان است ..
در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش.. اشکی نهان است ..
ای همزبان ، ای وصله تن !.. ما امدیم از دشتها  از آسمانها  ..
از اوج دریا ها پریدیم ..تا عاقبت اینجا رسیدیم..
با من بمان شاید پس از این یکدیگر را...هرگزندیديم ....
من دانم و تو.. رنجی که در راه محبت ها کشیدیم ..
تو دانی و من !..عمری که در صحرای محنت ها دویدیم ..
ای جان بیا با هم بگرییم..شاید که دیگراز باغ های مهربانی گل نچیدیم..  
این انجماد بغض را در سینه بشکن..  از شرم بگذر..
سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران .. چشمان غمگینت چون ابر بهاران..
بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران ..آری بیا با هم بگرییم..
ای همسخن ، ای همنفس ، ای دوست ،ای یار!..
این لحظه تلخ وداع است .. در چشم ما فریاد غمگین جداییست..
فردا میان ما حصار وکوه ودریا ست.. ماخستگانیم .. باید کنار هم بمانیم..
با هم بگریییم.. باهم بمیریم ..
آوخ ؛ عجب دردیست یاران را ندیدن ..رنج گرانیست  بار فراغ نازنینان راکشیدن..
اما چه باید کرد ای یار؟ باید زجان بگذشتن وبر جان رسیدن ..
میلرزم از ترس.. ترسم که دیدار اخر باشد ای دوست !..
ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!.. ای یادگار روزهای خوب و شیرین !..
هنگام بدرود.. وقتی چو مرغان از کنار هم پریدیم ..وقتی بسوی آشیان ها پر کشیدیم ..
دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم ..شاید که زیر آسمان دیگر نماندیم .. شاید که مردیم ... شاید که دیگر با هم گل الفت نچیدیم ...
باید به کام دل بگرییم .. شاید پس از این یکدگر را.. هرگز ندیديم...

 

 

 

 

از بابت تاخير طولانيم معذرت ميخوام . اما بخدا وقتي يادم مياد كه چه کسايي رو غمگين ميكنم با نوشته هام ، بخودم ميگم چي بنويسم که دیگه کسی و ناراحت نکنم ؟ ...ميدونين من عادت داشتم حرفامو تو دلم نگه ميداشتم اما یه مدتی بود به همه دوستانم هر چی که تو قلبم بود و می گفتم....اما حالا باز اون عادت گذشته برگشته... دیگه حرفامو بازم مثل گذشته به هیچ کس نمیگم....آره بازم مثل گذشته به لاک تنهاییم برگشتم  . وقتي احساس تنهايي ميكنيم دلم ميخواد فرياد بزنم . دلم ميخواد صدام و  همه اصرافيانم بشنون . اما وقتي سرم و بلند ميكنم ميبينم كه هيچكس نيست . پس بازم ترجيح ميدم بغضم و قورت بدم و به لبخندی بسنده کنم تا باز زندگيم بچرخه .

واي كه چقدر دلم يه فرياد بلند ميخواد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

این شعر تقدیم می کنم به دوستای خوبم....

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست                      عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا                             عشق يعني كوشش بي ادعا

عشق يعني مهر بي اما ، اگر                                عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست                             عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او                           حرفهاي دل بدون گفتگو
در خزاني برگريز و زرد و سخت                             عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن                                  
بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده                                    عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني
مهرباني در عمل                                   خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني                               عشق زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده                                عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام                                  عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني از بديها اجتناب                                     بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر                                 عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ، ناتوان عشق باش                                   پهلوانا ، پهلوان عشق باش
اي دلاور ، دل به دست آورده باش                             در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر                             واگذاري آب را بر تشنه تر
گاه بر بي احترامي ، احترام                                  
  بخشش و مردي به جاي انتقام

عشق را ديدي خودت را خاك كن                             سينه ات را در حضورش چاك كن

عشق آمد خويش را گم كن عزيز                             قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني                                 دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني                               عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس                           در مقام بخشش از آيين مپرس
در تنور عاشقي سردي مكن                                   در مقام عشق
نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش                                در مسير عاشقي افسانه باش
عشق يعني ظاهر باطن نما                                    باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي                              عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي                                  تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين                                    آسماني كردن روي زمين
هركجا عشق آيد و ساكن شود                              هرچه
ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست                         رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان                                 سر عشق است و سرود عاشقان

و در آخر برای تو ای دوست خوب....

گفتنيهامو شنيدي من ديگه حرفي ندارم
تو رو با يه حس تازه با خودت تنها ميذارم
گاهي وقتا توي خلوت ميشه عشقو زير و رو كرد
ميشه بي ترس شنيدن با يه اينه گفتگو كرد
پشت يه سوال مشكل گاهي يه جواب ساده س
خيلي وقتا اين سواره كه تو حسرت پياده س
بن موندن و نموندن گرچه يك ثانيه راهه
بين رفتن و نرفتن گاهي صد سال سياهه
توي ترديد نگاهت پر خواباي نديده س
تو يقين ارزوهات لحظه هاي نرسيده س
وقتي كه ميون راهي نگو اخرش همينه
هميشه تو پيچ جاده اتفاقي در  كمينه
گفتنيهامو شنيدي من ديگه حرفي ندارم
تو رو با يه حس تازه با خودت تنها ميذارم

 

اینم یه داستان قدیمی که احتمالآ خیای از دوستان خوندن اما من هنوز که هنوزه بعد از چهار سال که از این داستام می گذره وقتی می خونمش گریم می گیره....

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!  مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!  زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي
ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.  زن جوان:  دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان:  مرا محکم بگير . زن جوان: خوب،  حالا مي شه  يواشتر بروني؟  مرد جوان:  باشه ،  به شرط اين که
 کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم،  اذيتم مي کنه.  روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
 مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين  که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت
خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
من که خوندم لذت بردم اميد وارم خوشتون اومده  باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 18:54  توسط غزاله  |